به جرم دختر بودن ... محکومم

وبلاگ دختران غربتی...........

 عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

+نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت17:2توسط شاکی... |

 

 

صداي اسپيگر هاتون رو بلند كنين.....

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت17:53توسط شاکی... |

پاییزی را دوست دارم که :

بارانش برای شستن غمهایت باشد..........

 

دستانت که مال من باشد ....

 هیچکس مرا دست کم نمی گیرد.........

 

 

به سیگار نیازی ندارم ...

سیگار را بر لب می گزارم و

به دردهایم فکر میکنم...............

خودش آتش میگیرد ......

 

عمریست پای لرز خربزه هایی نشسته ام که

یادم نمی آید کی خوردمشان.......؟

 

این روزها دلم همچو دایره ای می ماند که

هیچ گوشه ای برایش دنج نیست...............

 

 

تکیه کن بر عصای تنهایی ات....

شانه های کسی را خدا برای تو نیافرید................

 

 

دلم از تیغ کسانی زخم برداشت که از آنها:

انتظار محبت داشتم نه فراموشی .....

 

 

 


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت7:13توسط شاکی... | |

           خدایا ! سرده این پایین    از اون بالا تماشا کن .....

  اگه میشه فقط گاهی      بیا دست منو (( ها )) کن ..... !

 خدایا سرده این پایین   ببین دستامو میلرزه

           دیگه حتی همه دنیا به این دوری نمی ارزه.........

 بگو گاهی که دلتنگم      از اون بالا تو می بینی

                بگو گاهی که غمگینم   تو هم دلتنگ و غمگینی

   کسی اینجا نمی بینه که دنیا زیر چشماته

یه عمره یادمون رفته زمین دار مکافاته........

                      خدایا ! وقت برگشتن کمی با من مدارا کن 

                           شنیدم گرمه آغوشت    اگه میشه منم جا کن ؟؟؟؟؟؟؟؟  

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت15:13توسط شاکی... | |

+نوشته شده در پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت14:35توسط شاکی... | |

 

من عاشق آنه ام .............

یادش بخیر ..............

کوچک بودیم

خیلی زود گزشت ..........

 

آنه .........

تکرار غریبانه روزهایت چگونه گزشت ........... ؟

وقتی روشنی چشمهایت

در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود ...

با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت ...

از انتهای معصومانه دستهایت

آیا می دانی که در هجوم دردها و غمهایت و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت

حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود .....؟

آنه .........

اکنون آمده ام تا دستهایت را

به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپار ی ...

و در آبی بی کران مهربانی به پرواز درآیی

و اینک ... آنه ... شکفتن و و سبز شدن در انتظار توست.....

در انتظار تو ........

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت16:13توسط شاکی... | |




  سلام ............... من امتحانام شروع شده ............ احتمالا تا آخرای دی ماه نیستم ..............

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت9:59توسط شاکی... | |

امروز سه شنبه است ... الان ساعت 5:18عصر است.... يكي از همون روزهاي سرد و غربتي وار پاييزي...

دلم خيلي گرفته .... خيلي زياد ..... دلم مي خواد برم همراه دسته هاي سينه زني ... اما نميشه ... هوا ديگه

تاريك شده ...  دلم براي خودم و بچه گي هام تنگ شده ... براي اون روزايي كه تنها دغدغه ام اين بود كه معدلم

بيست بشه و بابا اون عروسك موزيكال رو برام بخره .... الان نزديك به 13سال از اون روزا ميگزره ... از اون روزايي

كه تنها كابوس شبهايش اين بود كه عروسكم را از دست داده ام ... و رويايم فقط داشتن اون عروسك موزيكال بود ....

ولي اين روزها... شبهايش بدون رويا و آكنده از كابوسهاي ترسناك است .... من بچه گي هايم را مي خواهم ....

من به همان كابوس كودكي هايم راضي شده ام ... اصلا من اون عروسك را نمي خواهم ... فقط اي كاش دوباره

بچه مي شدم ...

خيلي دلم گرفته ... خيلي زياد ... تازگي ها خيلي از خودم بدم اومده ... خيلي زياد...

دلم مي خواست پسر بودم و همين الان از خونه مي زدم بيرون ... دلم مي خواست پسر بودم .... دلم

ميخواست پسر بودم و الان تو دسته هاي عزاداري بودم ... راستي راستي بعضي وقتا خوبه پسر باشي ... مث

الان .... راستي سربازي رفتنم خيلي چيز خوبيه ها ! يه مدت آدم ميره يه گوشه  يه شهر دور  و  با خودش خلوت

ميكنه  من هيچ وقت نمي فهمم چرا پسرا از سربازي رفتن فرار ميكنن! من كه خيلي دوس دارم از همه دور باشم

... آره ديگه تو اين دوره زمونه همه چيز عوض شده ديگه!!! پسرا شدن عزيز دل مامان و بابا و عمر و نفس مامان

جوناشون... ماشاالله تو پر قو هم بزرگ شدن و ديگه وابيلاست ....

منم بودم دلم نمي خواست از مامان جونم دل بكنم و برم سربازي ! ما دخترا هم كه انگاري لاي جرز ديواريم و

كسي ما رو نمي بينه ...

بي خيال ..........

 دلم مي خواد برم لب ساحل الان خيلي كيف ميده... من نمي دونم اگه اين دريا نبود من غصه ها مو كجا بايد

مي بردم... دريا خيلي قشنگه ... خيلي دوستش دارم ... ديشب يواشكي رفتم ... خيلي كيف داره ... بري

بشيني روي سنگاي لب ساحل و با خودت خلوت كني .... 



+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت18:4توسط شاکی... | |


تصميم گرفتم آنقدر كمياب شوم

تا شايد

دلي برايم تنگ شود.....

ولي افسوس....

فراموش شدم .......



آنقدر زمين خورده ام  كه بدانم

براي برخاستن

نه دستي از برون

بلكه همتي از درون

لازم است ..........

حالا اما .....................

نمي خواهم برخيزم .......

مي خواهم اندكي بياسايم

فردا برمي خيزم

وقتي كه فهميده باشم

چرا زمين خورده ام.............



ازم متنفر نباش ..................  خواهش مي كنم....



ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1392ساعت17:36توسط شاکی... | |

امروز چهارشنبه 27 شهريور 92 است ...... يك عصر غم انگيز و دل گير از آخرين روزهاي تابستاني.......

نمي دونم چرا ؟ ولي دلم مي خواد گريه كنم ..... خيلي زياد ..... دلم مي خواد از اين شهر نامرد و خاكستري

فرار كنم ....

 دوس دارم برم .... هر جا كه شد .... جايي كه همش باروون بباره .... آخ باروون ... خدا   امروز دلم عجيب

هواي بارون رو كرده كاش بارون مي باريد .... كاش بارون مي باريد ......

كاش الان يكي در خونه مون رو مي زد و ميگفت : مي ياي بريم بيرون.....  كاش

الان صداي اذان بلند شد .....

اخ خدا كاش مي شد مي زدم از خونه بيرون . دلم خيلي گرفته....................

كاش مي شد مي رفتم لب ساحل . خيلي وقته كه نرفتم صدف جمع كنم... شايد فردا رفتم .....



+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392ساعت18:11توسط شاکی... | |



شايد در اين سرماي سرد و سخت ....

 دلي همچون آفتاب  پيدا شود .....

و.... آن دل در اين سرما ........



بغضها را گاهي بايد قورت داد ............

عاشقانه ها را ...

از پنجره تف كرد

و .... درها را به روي همه بست...

گاهي هيچ كس ارزش دچار شدن ندارد ...............



به تو كه فكر مي كنم ......

بي اختيار به حماقت خود مي خندم .............

سياه لشكري بودم در عشق تو ..........

و ..... فكر مي كردم بازيگر نقش اولم ....

... افسوس





+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392ساعت17:42توسط شاکی... | |

سر به روي شانه هاي مهربانت مي گزارم ...

عقده ي دل مي گشايم ......

گريه ي بي اختيارم.....................

از غم نامردي ... بغضها در سينه دارم ......

شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم...................  



اين روزها درد زياد است ......

درمان هم هست ......................

        اما من ديگر حال خوب شدن ندارم...........................


............http://www.up.98ia.com/images/xhb882s2s38l188afg8.jpg.



+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392ساعت20:48توسط شاکی... | |

                                  

خدايا ....................!


تنها نزار .... دلي كه ............................


دردش را كسي نمي فهمد ..........................




 هر كجا هستم ........ باشم


آسمان مال من است ...........


پنجره ..... فكر ..... هوا ... عشق ... زمين ... مال من است


چه اهميت دارد


گاه اگر مي رويند


قارچهاي غربت ؟!



ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت18:42توسط شاکی... | |

        حالی که پریشان است ...........


نیاز به آرامش دارد............................


نه سرزنش.........................................................................


کاش می فهمیدند ...........




گفتی تا آخر دنیا باهاتم .................

حالا می فهمم چرا همیشه میگفتی........................

دنیا  2 روزه..........................



+نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت20:40توسط شاکی... | |


وقتی میشکنم ......

خوب نگاهم کن ........................

شاید روزی

به دنبال

تکه هایم ................... بگردی .................



چقدر عجیب  است دریا ..................... ؟؟؟؟؟؟؟؟

همین که غرقش شوی

تو را پس می زند .........

مانند انسانها .................................!!!!!!!!!!!!!




ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1391ساعت17:27توسط شاکی... | |

پرسیدن: دوستش داری ؟

گفتم :دنیای منه .......................

پرسیدن : دوستت داره ؟

  گفتم : تنها سوال منه...............................................

ای غم تو که هستی؟؟؟

از کجا می آیی؟

هر دم به هوای دل ما می آیی؟

باز آی و قدم به چشمم بگذار.............

چون اشک به چشمم آشنا می آیی..........



روزی که یادت نکنم ..........

روز خدا نیست......................

سوگند به اسمش که دلم از تو جدا نیست......................



مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم ..................

مرگ آن است  که ..............

از خاطر تو با همه ی خاطره ها.............

محو شوم.............


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت6:11توسط شاکی... | |

بعضی وقتا آرزو دارم بمیرم.......

.............................

..................

............

.......

....

...

..

.

 


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت16:16توسط شاکی... | |

پاهایم را که درون آب می گزارم .............................

ماهی ها جمع میشوند ......................

شاید اینها هم فهمیده اند .................................

عمری طعمه ی روزگار بوده ام ................................................

 

آنقدر غرق در آهنگ صدایت بودم

که ندیدم تنهام ......................

و ..... صدای باد است که به من می گوید ...................

او دلش با دیگریست .....................

تو کجای کاری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت17:24توسط شاکی... | |

 

ای کاش قبل از پروانه شدن ...........................

کرم وار در پیله ام ............. بمیرم ......

 

برای تا ابد ماندن باید رفت .........................................................

گاهی به قلب کسی

گاهی ...........................

از

قلب

کسی ..........................

 

باران همیشه میبارد ...............

اما مردم ستاره ها را بیشتر دوست دارند ..............

نامردیست آن همه اشک را به یک.....................

چشمک فروختن.....................

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت17:4توسط شاکی... | |

 

 

دیروزها ....... کسی را  دوست می داشتی ........

این روزها ولی ..............

دلتنگی ............ تنهایی

تمام عمر به همین سادگی گذشت

 

من تمنا کردم که تو باشی

و تو گفتی : هرگز ... هرگز

و مرا غصه ی این ... هرگز......................

 

ناچارم به گریه هایم دلخوش باشم

وقتی که هیچ نیوتونی جاذبه ی خنده سیب مرا کشف نمی کند

 

چرخ قلبم را با میخ نگاهت ............

پنچر نکن ...............

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت10:59توسط شاکی... | |

 

  امشب اسير ساحل دردم بدون تو ......................

    يك بي پناه باديه گردم بدون تو ................

 يك مشت اشك و تنهايي و ناله و نياز ...................

           با اين زمانه گرم نبردم بدون تو ..............................

 مرغي اسير در قفس تنگ ناله ها ............................

    يك تك درخت تشنه و زردم بدون تو .....................

 در روح خسته ام گل اميد مرده است .....................................

     يك جسم زخم خورده و سردم ........... بدون تو ............

 با درد بي وفايي تو خو گرفته ام ............

                امشب اسير ساحل دردم ..................... بدون تو ......................

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت18:6توسط شاکی... | |

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت12:57توسط شاکی... | |

 

تحملی رو که داده بودی داره تموم میشه ..............

مگه نگفته بودی همه جا مال منی تا همیشه...............

دلم داره شور میزنه ..................

این دل رو بی خبر نزار ........................

تو رو خدا با خوبی هات ... رو هیچ دلی اثر نزار ................................

 

......

 

+نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت11:19توسط شاکی... | |

باز دریای دلم طوفانیست ...........

باز بغض در گلو زندانیست............

ابرها.......ای ابرهای تشنگی ............

بازهم چشمان من بارانی ست ..............

همتی کن نسترن ها تشنه اند............

مرزهای عشق در ویرانگی ست ..........

وای ... اگر مرز شقایق ها بشکند............

ابتدای فصل سرگردانی ست ...............................

 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت6:50توسط شاکی... | |

دلم نشسته به پاي تو اشك مي ريزد ...............

به ياد لحن صداي تو اشك مي ريزد ............

شكسته بغض دلم بي تو ......................

كاش مي ديدي چه كودكانه براي تو اشك مي ريزد.......................

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت13:4توسط شاکی... | |


 

 

 

 نفرين به عشق به عاشقي.........................

 

 

دلم گرچه ساده است و با سادگي با ناز نگاه تو جادو شده

دگر بي وفا از وفا دم نزن .

تو دستت براي دلم رو شده ..............

 

آنقدر در كشتي عشقت نشستم شب وروز ...

يا به عشقت مي رسم يا غرق دريا مي شوم ........

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت12:23توسط شاکی... | |

 

 

تو که دلمو شکستی .........................

دیگه چی می خوای از من .........................................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت11:57توسط شاکی... | |

 

 

بد یعنی شکستن دل و غرورت ...............

بدتر یعنی : از دست دادن تکیه گاهت ..........چون حاضری بخاطرش به بد راضی بشی

به عبرتی حاضری دل و غرورت رو فدای حفظ تکیه گاهت کنی ............

بدترین یعنی : بوسیله ی تکیه گاهت دل و غرورت بشکنه ......... وبعدشم از دستش بدی.....

اما مشکل چیه ؟

اینه که به یکی غیر از خودت تکیه کردی ............

 

 

 

آنقدر دل اتم پر بود كه با شكافتنش دنيايي لرزيد ..................

دل من نيز پر بود ................

وقتي شكست سكوتي  كرد كه به دنيايي مي ارزيد

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت11:56توسط شاکی... | |

 

کاش در کتاب قطور زندگی.....................

سطری باشیم به یاد ماندنی .................................

نه ....... حاشیه ای از یاد رفتنی ......................................

 

 

كاش بودي تا دلم تنها نبود .....................

تا اسير غصه ي فردا نبود .....................

كاش بودي تا فقط باور كني ..........................

بي تو هرگز زندگي زيبا نبود ..........................................................

 

كوه چون سنگ بود تنها شد .....................................

يا چون سنگ بود تنها شد ...................؟؟؟؟!!!!!

من كه نه سنگ بودم ونه كوه ...........................

        چرا تنها شدم ...؟؟؟؟

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت11:3توسط شاکی... | |

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت7:52توسط شاکی... | |